آرازآراز، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

آراز کوچولو

عکس های من و اسباب بازی هام تو اتاقم

آراز جونم تو ٦ ماهگیت بعضی وقتا می زاشتمت تو رورورکت اوایل پاهات به زمین نمی رسید ولی اواخر ٦ ماه دیگه می رسید ولی زیاد نمی تونستی  توش بشینی زود خسته می شدی تنبل خان.   این جا شبیه ای کیو سان شدی گل پسر   این عکس ها رو هم بابایی موقع رفتن به بیرون ازت تو اتاقت گرفته پسر گلم       اینم عکست تو صندلی ماشین   این عکسم کناره عروسکات ازت گرفتیم   این جا پرسپولیسی شدی مامانی   این جا هم استقلالی شدی   این جا هم تیپ اسپورت زدی مامانی چقدر هم بهت مییاد عزیزم این جا هم مثل آدم بزرگا دستت رو گذاشت...
3 بهمن 1391

آراز کوچولو در 6 ماهگی

آراز جونم این مطالب رو روز 1 بهمن برات می نویسم یک کم حالم گرفته  است آخه از فردا دیگه باید برم اداره این 6 ماه خیلی زود گذشت انگار  همین دیروز بود که به دنیا اومدی مامانی . از فردا دیگه قراره صبح ها رو  نوبتی بری پیش مامان بزرگا اونا مطمئنا بهتر از من ازت مواظبت  می کنند واسه همین اصلا نگران نیستم فقط دلم برات خیلی تنگ  میشه عزیز دلم.   آراز جونم تو 6 ماهگیت خیلی اداهای با مزه ای از خودت در می آوردی . یه روز می خواستم پوشکت رو عوض کنم همین که پوشکت رو درآوردم  پاتو گرفتی و انگشت شصتت رو مکیدی خیلی با مزه می خوردیش  منم زور زود ازت عک...
1 بهمن 1391

آراز کوچولو در 5 ماهگی

آراز جونم تو 5 ماهگی از دهنت خیلی آب می اومد انگشتاتم خیلی می خوردی کلا به هر چی دست می زدی می بردی به طرف  دهنت ما هم فکر می کردیم میخوای دندون در بیاری برات دندون گیر گرفتم   ولی وقتی می بردی طرف دهنت حالت  به هم می خورد فقط یه عروسکت رو خیلی دوست داشتی اونو خیلی می خوردی     اینجا مثل پسرای خوب دراز کشیدی و من ازت عکس گرفتم     بعد عروسکت رو دادم بهت تو هم بغلش گرفتی     بعد یواش یواش بردی طرف دهنت و لیسش زدی     این عکس ها رو هم شب یلدا ازت گرفتیم این لباساتم خاله آیدا جون بهت ک...
25 دی 1391

آراز کوچولو در 3 ماهگی

آرازی نانازی تو ٣ ماهگی وقتی یکی باهات حرف می زد تو هم از خودت صدا در می آوردی. آراز جونم صبح ها که  با هم تو خونه تنها بودیم یک کمی من رو اذیت می کردی همش می خواستی پیشت بشینم یا بغلت کنم بعضی وقتا هم من بلندت نمی کردم اون موقع هی ادای گریه کردن در می آوردی آخرش میدیدی خبری از من نیست می گقتی مام اون موقع دیگه نمی تونستم تحمل کنم می اومدم بلندت می کردم عزیز دلم. بعضی وقتا هم کمرت رو بلند می کردی می خواستی بغلتی ولی نمیتونستی  من کمکت می کردم. اینم از عکس های ٣ ماهگیت       ...
20 دی 1391

آراز کوچولو در 4 ماهگی

آراز جونم هر چقدر بزرگتر میشی شیرین تر میشی عزیزم . تو ٤ ماهگیت ٢ تا دست خودت رو با هم به دهنت می بردی نمی  دونستی کدومش رو بخوری بعضی وقت ها هم ٢ تا انگشت کوچیکت رو می مکیدی . وقتی می خواستیم بخوابونیمت واسه خودت لالایی می گفتی . دیگه از دراز کشیدن خوشت نمی اومد  فقط می خواستی بشینی عزیزم بعضی وقت ها جیغ های بلندی می کشیدی . حرف زدنت نسبت به ماه قبل کمتر شده بود . بعضی وقت ها هم از ٢ تا  دستت میگرفتیم و تاتی تاتی می کردی و جیغ می کشیدی.       آراز جونم ٣ آذر ماه بردیمت مسجد امام حسین واسه مراسم شیرخوارگان حسینی و تو ...
20 دی 1391

آراز کوچولو در 1 ماهگی

 آراز جونم اینا عکس های ١ ماهگیت هستش اوایل یعنی ٤٠ روز اول  خیلی گریه می کردی البته حق داشتی عزیزم آخه شیر من واست کافی  نبود.       ...
19 دی 1391

آراز کوچولو در 2 ماهگی

آراز جونم بعد از 40 روز ماشاالله خیلی آروم شده بودی شبا اصلا اذیت نمی  نمی کردی پا می شدی 2 یا 3 یار شیر می خوردی و همین که می زاشتمت  رو تختت می خوابیدی  من و بابات اصلا فکرشم نمی کردیم که این جوری باشی آخه باباییت اون جوری که خودش میگه  خیلی تو بچگیش شلوغ بوده بر عکس من از این نظر کشیدی به خودم عزیزم. ...
16 دی 1391