آرازآراز، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

آراز کوچولو

انواع مدل های خوابیدن آراز کوچولو

این جا گذاشته بودمت رو تختت که بخوابی خودم هم رفتم واست شیر درست کنم وقتی اومدم پیشت دیدم بالش رو انداختی پشتت قربونت برم.         این جا دمر خوابیدی گلم عاشق این جور خوابیدنتم    این جا هم به پهلو خوابیدی پاهاتم رو هم طبق معمول از وسط میله ها آوردی بیرون قربونت برم دستتم گذاشتی رو صورتت که یعنی من خیلی خستم هیچ کی مزاحمم نشه هاااا. این جا هم که خواب خوابی           ...
15 شهريور 1392

دوچرخه سواری آراز کوچولو

آراز جونم تو عید واست کلی عیدی جمع شد ما هم نمی تونستیم تصمیم بگیریم چی بگیریم تا این که یه روز عصر دیدم پسر همسایه که از تو ٨ ماه بزرگتره داره با باباش تو حیاط با دوچرخه می گرده ما هم تصمیم گرفتیم برات دوچرخه بگیریم همون روز رفتیم یه دو چرخه خوشگل گرفتیم اینم از عکساش.   آراز جونم عاشق حموم کردن بودی مگه ما می تونستیم در حموم رو باز کنیم کافی بود بفهمی که یکی تو حموم هستش چنان جیغ هایی می کشیدی که یعنی منم باید برم حموم ما هم تسلیم می شدیم اینم از عکست تو وان.   مامانی عاشق این عروسکت بودی البته فقط تو حموم تا می دیدش زود می بردی به طرف دهنت.     ...
13 شهريور 1392

13 بدر و پارک گلها

سلام آراز جونم . مامانی خیلی وقته که وبلاگت رو آپدیت نکردم دقیقا از عید  وقت نکردم چیزی بنویسم(ببخشید , شرمنده ) اما دیگه از امروز سعی  می کنم عکس هات رو مرتب بزارم تو وبلاگت.   آراز جونم این عکس رو تو 13 بدر ازت گرفتیم اون روز اصلا اذیت نکردی. مثل  پسرای خوب دراز کشیدی داری شیر می خوری     آراز در پارک گلها آرازی نانازی این عکس ها رو هم تو پارک ساحلی ازت گرفتیم اولین بار بود که تو پارک گل لاله کاشته بودن پارک خیلی قشنگ شده بود همه می اومدن عکس مینداختن . ما هم با ماماآذر جون و خاله شیوا جون و پسر خاله ها    رفتیم چند تا عکس بگیریم بابایی تو مها...
12 شهريور 1392

دندون در آوردن(16 اسفند ماه) و 4 شنبه سوری

آراز حونم صبح تو اداره بودم که بابا بزرگ جون زنگ زد گفت که لثت  برآمده شده و ووقتی دست می زنی کاملا تیزی دندون رو حس می کنی منم کلی ذوق کردم کاش این لحظه ها رو می تونستم خودم تجربه کنم. ماما آذر جون هم تو 4 شنبه سوری برات دندونی درست کرد دستش درد نکنه. مامانی خوشبختانه زیاد تب نکردی ولی همش می خواستی یه چیزی  رو گاز بگیری خاله آیدا جون هم فداکاری می کرد می زاشت انگشتش  رو گاز بگیری اینم از عکسش. مامان جون بعضی وقت ها هم بابا حمید جون برات هویج پوست میکند می داد به دندونات می مالیدی.   اینم از عکس های 4 شنبه سوری و دندونیت خونه ماما آذر جون. ...
24 فروردين 1392

اولین باری که برگشتی (17 بهمن ماه)

آراز جونم از ٦ ماهگی منتظر بودم که برگردی ولی یکم تنبل  تشریف داشتی خوشگل مامان. بالاخره ١٧ بهمن ماه برگشتی من و بابایی  خیلی ذوق کرده بودیم اینم از عکس اون روز. این عکس ها رو هم عمه آیسی جون تو خونشون ازت گرفته که نشستی رو صندلی عمو احد جون. این جا هم همین که رسیدیم خونه حاجی ماما عمه ها فرصت ندادن  لباسات رو در بیاریم زود زود ازت عکس گرفتن.   ...
24 فروردين 1392

لحظه تحویل سال

اینم از عکس هات با سفره هفت سین تو سال جدید .  مامان جون اونقدر دنبال این پاپیون قرمز گشتم تا بالاخره پیدا کردم   این جا هم رفته بودی عید دیدنی گل پسر این جا هم دیدی همه بهت نگاه می کنن دستت رو گذاشتی رو دسته صندلی مثل آدم بزرگا فدااااااااااااات بشم من. این عکس ها رو هم عمه آیسی جون و عمه زهرا جون موقعی  که اومده بودن خونه ما عید دیدنی ازت گرفتن. ...
24 فروردين 1392

تولد خاله آیدا حون (آراز کوچولو در 7 ماهگی)

سلام مامانی خیلی وقت بود وقت نکرده بودم وبلاگت رو آپدیت کنم ولی قول میدم از این به بعد مطالب رو به موقع تو وبلاگت بزارم عزیز دلم. این عکس ها رو 11 بهمن تو تولد خاله آیدا جون ازت گرفتم. این جا داری کادوی خاله آیدا رو بهش می بری قربونت برم ابلته هنوز نمی تونستی رورورکت رو خودت تکون بدی گلم. اینجا هم با کیک تولد خاله جون عکس  انداختی البته خوابت می اومد  یکم اخمو افتادی  دیگه مامانی خودت می تونستی بشینی فقط بعضی وقتا تعادلت رو از دست می دادی.     ...
23 فروردين 1392

عکس های من و اسباب بازی هام تو اتاقم

آراز جونم تو ٦ ماهگیت بعضی وقتا می زاشتمت تو رورورکت اوایل پاهات به زمین نمی رسید ولی اواخر ٦ ماه دیگه می رسید ولی زیاد نمی تونستی  توش بشینی زود خسته می شدی تنبل خان.   این جا شبیه ای کیو سان شدی گل پسر   این عکس ها رو هم بابایی موقع رفتن به بیرون ازت تو اتاقت گرفته پسر گلم       اینم عکست تو صندلی ماشین   این عکسم کناره عروسکات ازت گرفتیم   این جا پرسپولیسی شدی مامانی   این جا هم استقلالی شدی   این جا هم تیپ اسپورت زدی مامانی چقدر هم بهت مییاد عزیزم این جا هم مثل آدم بزرگا دستت رو گذاشت...
3 بهمن 1391

آراز کوچولو در 6 ماهگی

آراز جونم این مطالب رو روز 1 بهمن برات می نویسم یک کم حالم گرفته  است آخه از فردا دیگه باید برم اداره این 6 ماه خیلی زود گذشت انگار  همین دیروز بود که به دنیا اومدی مامانی . از فردا دیگه قراره صبح ها رو  نوبتی بری پیش مامان بزرگا اونا مطمئنا بهتر از من ازت مواظبت  می کنند واسه همین اصلا نگران نیستم فقط دلم برات خیلی تنگ  میشه عزیز دلم.   آراز جونم تو 6 ماهگیت خیلی اداهای با مزه ای از خودت در می آوردی . یه روز می خواستم پوشکت رو عوض کنم همین که پوشکت رو درآوردم  پاتو گرفتی و انگشت شصتت رو مکیدی خیلی با مزه می خوردیش  منم زور زود ازت عک...
1 بهمن 1391