آرازآراز، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

آراز کوچولو

آراز کوچولو در 5 ماهگی

آراز جونم تو 5 ماهگی از دهنت خیلی آب می اومد انگشتاتم خیلی می خوردی کلا به هر چی دست می زدی می بردی به طرف  دهنت ما هم فکر می کردیم میخوای دندون در بیاری برات دندون گیر گرفتم   ولی وقتی می بردی طرف دهنت حالت  به هم می خورد فقط یه عروسکت رو خیلی دوست داشتی اونو خیلی می خوردی     اینجا مثل پسرای خوب دراز کشیدی و من ازت عکس گرفتم     بعد عروسکت رو دادم بهت تو هم بغلش گرفتی     بعد یواش یواش بردی طرف دهنت و لیسش زدی     این عکس ها رو هم شب یلدا ازت گرفتیم این لباساتم خاله آیدا جون بهت ک...
25 دی 1391

آراز کوچولو در 3 ماهگی

آرازی نانازی تو ٣ ماهگی وقتی یکی باهات حرف می زد تو هم از خودت صدا در می آوردی. آراز جونم صبح ها که  با هم تو خونه تنها بودیم یک کمی من رو اذیت می کردی همش می خواستی پیشت بشینم یا بغلت کنم بعضی وقتا هم من بلندت نمی کردم اون موقع هی ادای گریه کردن در می آوردی آخرش میدیدی خبری از من نیست می گقتی مام اون موقع دیگه نمی تونستم تحمل کنم می اومدم بلندت می کردم عزیز دلم. بعضی وقتا هم کمرت رو بلند می کردی می خواستی بغلتی ولی نمیتونستی  من کمکت می کردم. اینم از عکس های ٣ ماهگیت       ...
20 دی 1391

آراز کوچولو در 4 ماهگی

آراز جونم هر چقدر بزرگتر میشی شیرین تر میشی عزیزم . تو ٤ ماهگیت ٢ تا دست خودت رو با هم به دهنت می بردی نمی  دونستی کدومش رو بخوری بعضی وقت ها هم ٢ تا انگشت کوچیکت رو می مکیدی . وقتی می خواستیم بخوابونیمت واسه خودت لالایی می گفتی . دیگه از دراز کشیدن خوشت نمی اومد  فقط می خواستی بشینی عزیزم بعضی وقت ها جیغ های بلندی می کشیدی . حرف زدنت نسبت به ماه قبل کمتر شده بود . بعضی وقت ها هم از ٢ تا  دستت میگرفتیم و تاتی تاتی می کردی و جیغ می کشیدی.       آراز جونم ٣ آذر ماه بردیمت مسجد امام حسین واسه مراسم شیرخوارگان حسینی و تو ...
20 دی 1391

آراز کوچولو در 1 ماهگی

 آراز جونم اینا عکس های ١ ماهگیت هستش اوایل یعنی ٤٠ روز اول  خیلی گریه می کردی البته حق داشتی عزیزم آخه شیر من واست کافی  نبود.       ...
19 دی 1391

آراز کوچولو در 2 ماهگی

آراز جونم بعد از 40 روز ماشاالله خیلی آروم شده بودی شبا اصلا اذیت نمی  نمی کردی پا می شدی 2 یا 3 یار شیر می خوردی و همین که می زاشتمت  رو تختت می خوابیدی  من و بابات اصلا فکرشم نمی کردیم که این جوری باشی آخه باباییت اون جوری که خودش میگه  خیلی تو بچگیش شلوغ بوده بر عکس من از این نظر کشیدی به خودم عزیزم. ...
16 دی 1391

خوش آمدید

سلام  آراز  جونم من و بابایی تصمیم گرفتیم برات وبلاگ درست کنیم  و تمام عکس هات اونجا بزاریم امیدوارم که وبلاگ خوبی بشه. الانم که دارم این وبلاگ رو می نویسم دقیقا ٥ روز است که وارد ٥ ماهگی شدی عزیزم.         ...
13 آذر 1391

بی ادبا دارن برام آمپول میزنن

آراز جونم وفتی به دنیا اومدی ٣ کیلو و ٣٠٠ گرم وزن داشتی و قدت هم ٥١ س بود.   این عکس ها رو هم بابایی تو بیمارستان ازت گرفته من هنوز پیشت نیومده بودم عزیزم. میخوان بهت آمپول بزنن عزیز دلم.        آراز جونم اینجا دیگه آورده بودنت پیش خودم مامانی   ...
13 آذر 1391